شعر رهائی است...(احمد شاملو)     

با شعاری ، از دهان من ِ نخ نمای دانای کل ، (مشابه همان راوی پشمالوی نیکی مطلق) در متن

احساسات گنگ و بی مصداق ، تا مخاطب را نشئه ی گول گونی از خود روشنفکر پنداری  دهد( وقتی که

 نیست ).


با درهم ناهمگنی از اهل جماع و تعصب به اندیشه های غلط فهمیده ی چپ با بازار، که راست کرده بود

برای سوژه های همیشه در صحنه ای که هنوز در آتش نفت می سوزند ،در آتش حماسه می سوزند،

 در حسرت بهشت نشایسته شان که همیشه ناگهان  باید باید پدیدار شود...(وقتی که نمی شود).

 

با  توکّل به ناجیان ( نه نجات) ٬ نیز  تظاهر به آرمانهای مطلق و بی روند و هرج و مرج های خون آلود

٬ در توهّم احمقانه ی آزادی های یک شبه به دست آمده  (وقتی که نیست٬ وقتی نمی شود) .


فرقی نمی کند،


خواه ،

 انسان نیمه شب ،


وقتی با ملافه می جنگد،


خواه ،


 انسان نیم روز ،


وقتی با دیگران٬


خواه انسان خاور میانه ،


یا  انسان شاخ افریقا،


نه...تجربه کردیم٬

اینگونه...شعر...رهائی...نیست.