اخبار
زوزهء گستاخ غروب٬
بر بستر ِ محتضر ِسکوت
شهر فرو می ریزد
موشک پرتاب می شود
چای داغ و بغض در دهان می آمیزد
با دود سیگار بلعیده می شود
چه اوج گرفته این پرنده ء فلزی
۲-دلبرک نترس٬این بمب٬بمب نیست
تصویر بی خود برای خودش پخش مستقیم می شود
برهنه می شود
لعنت به زوزهء باد
دلتنگ و هرزه گرد
سکوت کر شده؟
۳-سوژه های متعارف٬ هیئت ِ هیولی ِخود را باز می یابند
تصویر ِ گرسنگی٬ گرسنگی نیست
خبر ِدستگیری ٬دستگیری
گزارش ِ حادثه ٬حادثه نیست
۴-دوشیزهء پشیمان
مجازات می کند مرا
به جای تمام ِ مردان ِ معرّب
به جای تمام رنگهای کور شده
لعنت به باد
که به یاد می آورد گونه های خیس مرا
لعنت به عادت به گزارش ِ صدای ِ اصابت ِ بمب
۵-کنار ِ حوض ِ پرت
انتهای باغ ِ ارم
دلبرک گریه می کند آرام آرام
بی که باد٬ ماهیان ِ مرده را بیدار کند از خواب
تمام ِ باغ های جهان ٬
گاه٬
اینگونه آرام آرام گریستن را تجربه می کنند
۶-ای چشم های خیس ِ تو٬
ورقایِ بی حوصله با بالِ هفت رنگ٬
می بینی؟!!!
هجاهای داغ و کشدار
چقدر عجیب تحلیل می شود؟
چه ساده تحلیل می رود؟
صدای ِ نوحه و طبل
زخمی کرده این سکوت را
راستی سکوت کر شده؟
۷-نجوای تو
آنگاه که گشوده می شود ٬
خشمگین٬
درهای سال
به روی ثانیه ها
آنگاه که گشوده می شود
دکمه های پیراهن ِ تو
تو تمام ِ تن ات نوشیدنی است
تمام ِ دهان ِ تو در دهان ِ من جا می شود
تمام ِ اندام ِ تو در اندام ِ من
آنگاه که آرام آرام
در من آب می شوی
بر من به خواب می روی
۸-خدایا٬
پرنده در مشت ِ من چه می کند؟!!!
نام ِ تو در دهان ِ من؟!!!
اینهمه گرسنه کنار ِ خیابان؟!!!
ستاره در آسمان و شیر در فنجان؟!!!
۹-در آغوش ِ شعله
در گوش ِ بوسه ها
تا عمیق ترین قسمت ِ حوض
- دوسی٬ دوسی آرومم کن...
لعنت به باد که بوی تو می دهد
لعنت به گیاه
همرنگ ِ چشمهای قهوه ای و سبز
به من
اغواگر و مهربان
لعنت به شعر...
۱۳۸۵زمستان