آنقدر٬ محکم ٬کوبید٬ توی صورت اش، با دیدن جنازهء کارد آجین پدر، که صداش پیچید در پیچ پیچه های
باریک خطوطی که این واژه شدند.
به خاطر ِصد سال،صد سال تلاش گروهی که کالای بازار کسادشان فرهنگ بود و بهشت نبود رویاشان
و گناه و ثواب نبود اعمالشان و تنها فرصتی می خواستند تا آ...ر...ا...م آ...ر...ا...م بهتر شویم و آرامتر
شویم که شاید روزی دیگر نیازی به حماسه نباشد تا بدرخشیم.
و برای سباستیان آچه وه دو،
که آرام آرام،
می سوزد،
که بگذارید،
تنها بگذارید کمی آرام آرام، آرامتر شویم و بهتر شویم.
برای روزگار، که به تمرین ِ تظاهر به ندیدن و ندانستن و سکوت در پیشگاه ته ریش های آنکادر شده ء
خطرناک و پیراهن های چرک و چروک افتاده بر شلوار و شایعهء دهان پر کن ِ کارد گذشت...
برای اینهمه سال تجربهء داغ ِ التهاب و نیوشیدن مخلوط ِ عرب ِ بادیه و پسمانده های تعصبات ِ
پرولتاریانیزم ِ لنین و تحجر ِ بازار ِ خرده بورژوای سرخ و سفید و چاق و چله از بشکه های روسیاه ِ
نفت...
که به اندازهء زیبائی و لطافت ِ شاعرانهء چند زن از عمر فرهنگ ِ باستانی ِ مرز ِ پر گه-هر ٬روزگار
باید حلال و حرام شود تا دست ِ کم یکیشان بتواند یک بار آرام آرام و دلبرکانه عبور کند از کنار خیابان
برای لمس زیبائی ِ فصل ها در غروب ِ شهر، شهر ، ش...ه...ر ، سمبل ِ مدنیّت، نماد ِ انسانیت ِ انسان،
و کسی از آلت مردان ِ غیوری که خودمان هستیم و نه وحشت ِ هیچ اسلحه ای و حماقت هیچ حکومتی
، در حق اش آلت مردی نکند...
که دیر می شود،
باید تمرین کنیم و بیاموزیم موضوع پیچیده و سختی به نام ِ انسان را.
که دیر می شود،
از تقابلی که برنمی تابد از جوبار ِ کوچه باغ ِ هیچ مدینه ء فاضله ای خون انسانی جاری باشد.
از حکایت ِ آنچه به هیئت ِ کارد،مجبورمان می کند به خوردن ِ نان ِ گرسنگی ٬ گرسنگی ِ فرهنگی.
که برادر ام،
این،
دیگر٬
حدیث ِ
نفس،
نیست.
حدیث ِ نفت است و می گذرد...
۲۰/۹/۱۳۸۷
روز جهانی حقوق بشر