دست ها کج می شد از فشار
-فشار ِ تابش ِ نور-
نور از بینهایت
از بینهایت تا بینهایت
و من
هنوز
با وجود مغشوش بودن ِ جسمم
سر ِ حرفم بودم
از بینهایت تا بینهایت
از هیچ تا هیچ
نور می تابید می تابید می تابید
آنقدر زیاد
که با خودم گفتم:
وقتی درون آدمی پیداست
دیگر از چه چیز واهمه دارد؟
شیطان؟ خدا؟ خودش؟
۱۳۷۵-کرمانشاه -رقص درویشان
یه روز که بال معجزه٬ جوونه زد رو شونه هام
یه روز که پایون بگیره غصه ها و بهوونه هام
یه روز که تو این همه من٬ عاشقشون شاه بشه
بوسه ء خیس و تشنگیم ٬دلیل این راه بشه
- تا این سحر سر نزنه ٬ ساکت ِ ساکت می مونم
از عشق چیزی نمی گم٬از چیزی که نمی دونم
تا وقتی قدر بوسه و گرمی ِ دستای تورو
نفهمیدم ٬ نمی دونم
تا این سحر سر نزنه ٬ تا وقتی وهم ِ آسمون
حرمت ِ این زمین و این جسم ِ قشنگ ُ می شکنه
از عشق چیزی نمی گم
از چیزی که نمی دونم
-ساکت ِ ساکت می مونم...
حسین دیندار-۱۳۸۶