معطّر و شیرین و ترش٬
برّاق و زرد و سرخ٬
سفت و رسیده و آبدار٬
برای چیدن٬
برای بوئیدن٬
برای بوسیدن٬
برای فشردن در دست٬
برای معالجهء امراض ِ ناشی از توهّم ِ دانستن٬
سیب باش.
دلبرکم٬ سیب باش.
مرد آنست که او را شناخت باشد و باخت (مولوي)
1-وحشت نخست
بودم آنروز من از طايفهء دَرد کشان که نه از تاک نشان بود و نه از تاک نشان
قلم از وحشت غريزي ميل به بقا ، در انباشت سطور موازي،به حکم نسبيت هاي زمانمند ، از واژه هاي
پير، مي خواهد که در آغاز بماند و واژه از شدت گوناگوني تاويل،در حال انهدام از معاني نامستقر.
تعبير انساني کائنات و رويکرد انسان مدار او (تسخير آرام آرام مقام جانشين گردانندهء کائنات) در يک
تقابل هم افزا ،به او اجازهء تجزيه هستي به دو بخش انسان و ديگران را در فضاهاي دانائي خود او به او
داده.
محيط (ديگران) بر مبناي اين بينش نيازمند به بازتعريف،تفسير،تغيير يا حتي به تعبيري گستاخانه تر
اصلاح است.
در راستاي همين رويکرد،به مفاهيم و ظروف مشوقي نياز بود تا انسان،ادراکات هيولي محيط را در آنها
به شيوه اي موجه از مفاهيم انساني بيانبارد(آفرينش فضاي دانائي بر مبناي مفاهيم صلب).ظروفي از قبيل
خدا ،عقل، روح،نقطه،آزادي،زمان...که خود تا سر حد جنون انتزاعي اند.
2-پيش فرض ها
اين ناميدن،اين توهم دانائي انسان...
مراجع صلب نخست ،تا آنجا که پيشاپيش شيوه ء گزينش داده هاي ما را در هر گونه بررسي تعيين کرده
است.
قبول آنچه مبناي تمام فضاهاي دانائي است همچون تعريف زمان به عنوان يک سنجه (زمان به مثابه
سنجش نسبت تغييرات با يکديگر).استناد به تعاريف الاولين به شيوه اي تمام و کمال انساني. خواه در
ذهنيات و تبديل هيولي به انتزاع و انتساب خرد تماما انساني به رفتار کائنات، يا در تعريف ملموسات ب
ا کمک واحدي صلب وبي طول و عرض و ارتفاع (نقطه) و بسط آن در هيئت معقول اصول اقليدسي يا
نا اقليدسي،يا حتي تقابل و هم افزائي آمار و علوم تجربي . آيااين پيش فرضهاي صلب و چهارچوب هاي
نهادينه نيست که روال و روند حرکت آگاهي انسان را تعريف و تصحيح کرده؟ آيا تمام آنچه به آن استناد
مي کنيم رد مبهمي از همين تعاريف صلب را در نهاد خود موزيانه حمل نمي کند؟
3-بازنگري
اندر دو جهان که را بود زهرهء اين؟
انشقاق و کثرت و مواجهء حيرت انگيز با مراکز دروني و ناشناس خويشتن ،شناسائي دليل آنچه با آن ورودي
را اينگونه به خروجي تبديل مي کنيم.
ايستائي انديشه يا نه انهدام آن از شدت هرزه گردي که منجر به جنون خواهد شد و ما درمانده تر از نزديک
مرزها به درون چهارچوب هاي رايج عقب خواهيم نشست.بايست و نبايست ،هنجار و نابه هنجار ،يا نه
حرکت به سوي تلاشي و انهدام تمام تعاريف ، شکافتن واژهء آب در اعماق ذهن تا آنجا که به رطوبت و
خواص دقيق همان آب به خصوص که در انديشه ء ما ، با واژهء آب تداعي شده برسيم. حرکتي به دور از
ساختار هاي مرجح .بي که به تفسير مستقر يا تعبيري چهارچوبه منجر شود.واژه هائي که به صورت دائمي
بر اساس باز خوردهاي ذهن و محيط (درون و بيرون)در معرض تفاسير و تعابير متفاوتند.
فضائي مستعد براي بيماري...
4-شک
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بي چون
امتداد تمام خطوط را نه با دقتي بالاتر از گذشته که بي پيش فرض هاي صلب گذشته زير ذره بين نگاهي قرار
دادن که دچار شکست يا گسست در معنا و تعريف نخستين از پيوستار خطوط شده. در اين شيوهء ژرف
انديشي قوانين مطالعه خود در دل دچار انهدامند و تناقض با خويش، چرا که دستيابي به معياري براي نقد در
هر نقطه خود نقدي قابل نقد است.
اين اگر بر اگر ها ذهن را به انتهاي خود مي پراکند. آنجا که چندين مسير موازي از تعاريف يک در ميان
يکديگر را با روشي تهاجمي درست در نقاط استقرار مي شکنند.ارزشهاي دروني شده اينجا سر باز مي کند و
ذهن دچار انحراف از خود مي شود.زماني که حتي معياري براي پراکندگي "من" هاي دور از يکديگر در
ذهن بي معيار نيست.فرايند تخريب ازين جا آغاز مي شود، هيچ استقراري در هيچ زماني براي هيچ هدفي .
براي ذهني که اينهمه آشفتگي را بر نمي تابد آشکار است که هنوز شاخص هائي دروني براي آشفتگي در
پنهان ترين لايه هاي خود تعريف کرده (ميل به بقا-طلوع خود ويرانگري)
5-جنون و اقتدار
ما جنون واحد لي في الشچون بل جنون في الجنون في الجنون
حرکت از دماي معمولي آب (خرد مورد پذيرش همگان)، به صفر مطلق يا پراکندگي بخار گونه تا انحلال
کامل در محيط.
نيل به نهايت آنتروپي تا آنجا که اعتدال و همدمائي کامل صورت بپذيرد تا "نه" شدن به صورت فعال (خود
ويرانگري فعال) يا توقف مطلق تمام کنش ها و واکنش هاي ديگران– انسان (خود ويرانگري منفعل)
و حتي وحشتناک تر از آن ،نوسان ميان اين دو (بي هيچ تعهدي براي استقرار) و تبديل به غير قابل بيان يا
پيش بيني شدن. حرکتي نه درراستاي خطوط منظم القاعده يا بي قاعده که در حجم ، جهت هم پوشاني هر
چه بيشتر آنچه براي ما به باور زمان رخ مي دهد. نا-نتيجه گيري و نه نتيجه فرسائي .
اين صلبيت چهارچوب ها نيست که به تناقضات هر چه بيشتر ميان دريافت هاي از پيش تفسير شده ما از
محيط مي انجامد يا از شدت استيصال به انهدام تمام کدهاي ذهني ما و خراب شدن پل هاي ارتباطي ما با
محيط خواهد انجاميد؟
رها کردن آنچه با آن به اينجا رسيده ايم ،گسست در خود-آگاهي .
ذهن ناورزشکار از عدم استقرار و دگرگوني کدهاي خود با اين سرعت مي هراسد.محيط در معرض تغيير،
به تغيير و تفاوت مبناي حفظ و نگهداري تجارب (selfs) مي انجامد و در نهايت عدم تعادل ميان اقتدار و
آگاهي ،ورودي ها و خروجي ها و ابزارهاي روان براي کنترل و تفسير و نظم دادن به آگاهي ،به
نه-آگاهي هاي عميقي مي انجامد که افتخار ورزيدگاني چون بودا،مولوي ،نيچه يا مترلينگ است.
لذت خود آزار ،خودويرانگري...
سیاووش