بانویِ داستانِ شاه و گدا٬
ای ماهِ مرفهین ِ بی درد٬
من و این ماخولیای واژگان و اصوات٬
دل و این لب های نبوسیده...
- کافران را رها کنید٬
تا در جهنم ِ این همه انتخاب٬
بسوزند...
آبان ۱۳۸۶
از اشیاء نا متوازن برای فرو غلتیدن در منحنی های نرم لامسه نیز٬
هست.
پستی به بلندی
آرام ِ آرام
پوست به پوست
آرام چون آرام
دلبرک٬
دلِ هرکس٬
برایِ خودش.
سرمای دستهایت را بر پیشانیم بسود.
انسانِ دست باش.
آبان ۸۶
سبک نشست بر دیوار٬
چون برگی از شاخهء پائیز٬
بی تابِ دوباره پریدن.
سرشتِ همسان گرد٬
درتقابل ِ با استقرار٬
بی قراری...
مهر۱۳۸۶
باریکه های متورم و سرخ
روی سپیدی ِ شفاف
گردهء درخشان قهوه ای را در آغوش می کشد
با حاصلی
معادل ِ
دو قطره آب ِ نمک سود