که در نگاه آسمان پیداست
چه پیر شد این جمله های هرزه
در وصف لحظه ها
((مقدس باد واژه های کهنه
در وصف مکرر ِ وقایع))
این اضطراب گنگ تا ثبت وقایع و اثبات موهومات
این منم دانای کل،
راوی معروف تمام داستان ها
در حال تجزیه و تکثیر
وارث شمن ها ،کاهنان ،فلاسفه و انبیاء
با قطعنامه های بسیار،
سروده در ستایش نظم
چه پوسید اینهمه قرار قول قدیمی
جهان آ...ب م...ی ش...و...د
ساختمان های بزرگ،آسمان های بزرگ،
از آرزو ها لب پر می شود،
از استکان سرازیر می شود،
دل های آبکی ،
دل دل کردن های مبتذل
آه ای عناصر استوار تعلیق،
میاندار ِ میدان ِ قصه های کهن
بر شرمگاه ِ کائنات ، خداوندگاران ِ رستگارنده را به دوباره شدن فرا خوانید،
طو فا...ن ن...و...ح د...ر ر...ا...ه...ا...س...ت
طوفان واژه های نابجا و ساریختار
به اعتقاد در آئید و
احترام فرزند به پدر را یاد کنید
به درگاه ملکوت
تعارف را دریابید
در چارچوبه های مستراح
در تخلیهء افکار
------------------------------------------------------------------------
۲- با حیله ،
بر ابهام بیافزائید،
تا معانی زدوده شود
خیانت کنید و سئوال کنید، سئوال کنید
با تمسخر موذیانهء ریز ریز
هجا هجا، آوا آوا ،
ترفند کنید
غوغای درون زیباست
غوغای
د...ر...و...ن
ز...ی...ب...ا...س...ت...
--------------------------------------------------------------
۳- تو چطور نمی فهمی؟!!
از قلاب گولناک نگاه تو آویخت ،اینهمه سوژه های بکر،
با احساس یک خوک
در دهان تو جویده شد
با نجاست شراب و شعور.
مقدس باد
راه شیری را
که قی کرده خداوندگار
در هیچ ِ پیچ پیچ
در پیاپی وقایع
تو به دروغ دل بستی
و به واژه پیوستی، قطعیت یافتی ، شدی
گدای ورایا دست به آسمان دراز کردی
از زبر به زیر فرو افتادی آنجا که زیر و زبر در خیال تو معنا یافت، هبوط کردی
--------------------------------------------------------------------
۴- در رقص خانه های کوچک نور
حلقه حلقه های دود
با نگارش ارداویراف نامه ء مقدس اوهام
انرژی متراکم در واژه های کهن
هزار هزار بار ، دم و باز دم
شمرده بگو : سو.....هانگ
برای ک...س...ی ک...ه ر...ا...ز...ش ب...ر م...ل...ا ن...ش...و...د
جهان چالش یافت
و ابر های عمیق
از فرو به فرا باریدن گرفت،
از آسمان لیز چندان پرنده فرو ریخت،
که کرم از سودای پرواز پروانه شد...
گذشت تا پسرای پسرای همون مرد خوبه که نجات پیدا کرده بود ، شدن آتیلا ،شدن چنگیز ، هیتلر صدام ... شدن من، که دارم این پرت و پلا ها رو می بافم.
چه می دونی تو دل ِ این خوبیا که اینهمه آدم ِ معطر هی هوا میکنن واسه رستگاری ِ ارواح ِ امواتشون ، چقد کار بد قایم شده پس کار ِتو بکن...
فک کنم اینو خضر به موسی گفت قبل ازین که راهیش کنه بره پی ِ کارش ، چون کفری شده بود ازین همه فوضولیش.
۳۰دی۱۳۸۵
به دور خویش می چرخیم که بر سرمان می کوبند
درب خانهء کدام خدائیم ما که اینهمه می کوبند و نمی گشاید، های
--------------------------------
اینهمه حلقه به گوش دل و این همه خوشدست
که نام شهید تنها سزاوار دل پاره پارهء ماست
بس که می چرخیم و بر سرمان می کوبند
۱۳۷۶
مرا هم که اگر ، اگر بر سر دست ببرند
باز زیر خط فقر دست و پا می زنم
گرسنه ام ، گرسنه تمام چیزهای خوب
نان و نمک...
گرسنهء معابد هند
و برهمن هائی که استخوان دنده هاشان پیداست
گرسنه ام ، گرسنهء رنگ
راستی امان از دست من
من و اینهمه پائیز
که در اوج این تنوع رنگ
من هنوز دو رنگ بیشتر نیستم
از سپید به سیاه می جوشم از سیاه به سپید
و گرسنگی هنوز امانم نمی دهد
-----------------------------------
هزار هزار صدای بی صاحب در به در ِ کوچه های ناشناس شده اند
که این غریب نوازی به آن غربت در
دیروز غذا نان و خدا بود و
امروز کنار سفره ء خالی کفر می بلعم
آبان-۱۳۷۶
خود،
بندی ترسیم میکنی
پنج انگشت فاصله به توصیف و
گزارشی که بی جانبه نیست
لب بر لب اش که سودی،
فرصتِ سرودن،
نخواهی یافت
یکپارچه،
چیره دستِ نواختن ِ سمفونی ِ اثبات ِ جهل ِ مرکّب.
هیاهو برخاست،
پس شهر دیگر گونه سرود هماهنگی از حماقت سر داد.
آنچنان پر شور،که اندیشیدم به مبادای اینکه من در خوابم؟
این بیدارشان افسوس اما خود خواب زده ای بود،
که وعدهء هزارساله زرتشت را به برخاستن اینگونه حرام کرد.
رمه های پروار،گرفتار عذاب قحط سال،
به هزاران چِرا،
از چَراگاهِ خشک،
هرگز آیا سودای سفرشان نیافتاده تاکنون؟
آری از فرط زمین ِتنگ، کارشان شده آویخت از وهم و گریختن به کائنات...
بوی خوش نان ،
شده،
بوی باغ بهشت
زمخت و خشمگین
سرزمین ام
آموزگار ِ شیوه های گریز
مقهور و منفعل
شده
سرزمین ِ نخواستن از فرطِ نتوانستن ...
برای جاسازی نیازهای بعید،
گفتم:امان ازین عارفان فانتزی معطر و خوشپوش و لاس زدن های تر و خشکشان
که پس و پشت واژه های غریب چیزی را پنهان کرده اند که شبانه های هر نر و ماده ای
را لحظه به لحظه تمنا می آفریند.
زئوس، ای بز پیر ، عارفان مارا دریاب
فراخوان خدائی تا جای خالی شبانه را پر کند برایشان،
راستی؟! کِی ساقی از زمین پر زد و در کائنات آمیخت؟
شاید عارفی هلاکِ شراب و بوسه ، خدایش بدل به ساقی شد.
این شعر دیگری بود که ناگزیر شدم از سرودن آن، وقتی دیدم دخترک چگونه در مجلس
روحانیانی از قبیل خودش هی خدا خدا می کرد و عشق الهی پیش میکشید،حال آنکه
احوال اش تمنا گر عشق انسانی بود،باور کنید ناگزیر شدم از سرودن آن...
اناری که شکافته با دشنهء عاج٬
سپیدیِ دندانهات میان لبهای سرخ٬
سرخ چون هیمهء برافروخته از آتشی که خوب می سوزاند٬
-دو شعلهء آبی ِ فیروزه فام٬
----------------------------------
تجربهء آرام ِ نیمروز ِ مسجد شاه٬
مرور خاطرهء دورنمای چهره ات در ۳ ثانیه٬...
(۱۳۸۵/آذر)
آنگاه كه بهار آمد،
من اگر مرده باشم،
باز گلها به همان آيين شكوفا خواهند شد،
و سرسبزی درختان،
از بهار پيشين كم نخواهد بود،
حقيقت نيازی به من ندارد.
از فرناندو پسوآ- ترجمهی «رامين جهانبگلو»
آنچنان در تو می پیچم
که دود در دود
آنچنان با تو می آمیزم
که رنگ با رنگ
حالا بیا خطی بکش،
بگو: این مرز میان من و توست...
- نمی توانی؟! میدانستم...