یک روز ِ خوب ِ ساکت و آرام ٬ روزی که حتّی می تواند شاعرانه نباشد.
روزی که مادر ام حال اش خوب ِ خوب باشد.
و پدر بیاموزد ٬با وجود مرد بودن و مهربان بودن اش ٬ باید ٬ دستمال کاغذی های مفی اش را خودش به سطل بیاندازد.
و مردم میهن ام ٬ آرامتر باشند.هر که ٬ هر کاری ٬ خواست بکند بی که مزاحم دیگری باشد.
آن روز آرام٬ بعدالظهر٬ جلوی باغ ارم ٬ زیر شر شر ِ باران ِ پائیز ٬ میان همهمهء مردم ٬ شاید دلم کشید ببوسمت و ببوسمت ٬ طولانی و آبدار و هیچ کس خیره نگاهمان نکند.
روزی که دخترک همسایه با هر که خواست بیاید٬ با هر که خواست برود٬ اصلا با هر که خواست بخوابد و هیچکدام از همسایه های عقده ای ِ فضول و حسود ٬ فاحشه اش نخوانند آنقدر که روبه روی خانه گریه کند.
روزی که هر ساعت از ترس تکفیر و طرد٬ نقابی متناسب با شرایط به چهره نزنیم و رستگاری میسر نباشد به ضرب چوب و چماق.
روزی که دزد های ِ ریاکار و دلال های تازه به دوران رسیده با شکم های برآمده در هیئت ِ متوسلین ِ به تسبیح و ریش ٬ خلوص آرام بخش ِ زمزمهء نماز ِ صبح ِ مادر ام را ٬ در گوش ام ٬ میان خواب و بیداری ٫ مهمل و مشوّش نکنند.
روزی که دوباره معلّمی اقتدار باشد و کودکان بیاموزند:
دانستن ٬
شاید رنج آور ٬
امّا زیباست.
روزی که تو فقط درس بخوانی و من فقط نقاشی کنم و شعر بگویم و مجسمه بسازم. تو مسخره ام کنی و من آرام در حالی که لبخند می زنم زیر لب نجوا کنم :
شاعری ٬
پیشه نیست.
بیماریست.
همان روزی که شاید ٬ شراب ٬ بی محتسب ٬ شراب تر شود ٬خاصّه درشیراز. به سلامتی ِ آن روز.
حتی دراین بعدالظهر خسته و دلتنگ ِ کوسه و تمساح ٬ حتی درین گرگ و میش ِ بی بوسه و شراب.
به سلامتی ِ آن روز...
دخترک ٍ لبخند ٍ نابه جا،
دلبرک ٍ لبهای نبوسیده،
شراب ٍ مجسم،
هنگام ٍ بوسه ها.
شب از نور ماه٬
چنانکه من از تو.
هر من٬
در من٬
من-ای ایستاده کنار اش به تمسخر٬
که دیگری را انکار می کند.
ما ٬
(اینهمه من)٬
روی مرز جنون٬
شراب می نوشیم و بودن را به نوبت بازی می کنیم.
-به لطف ِ٬
نمیدانمهامان.
گویا از فلسفه می ترسد٬
من اما٬
از طرح تفکیک بدی از گناه و
ملاقات از معاشقه.
حتی در کوچه باغ های خلوت شیراز٬
از٬
بعدالظهر ِ٬
کوسه و تمساح.
دیگر٬
من٬
از شدت تناقض٬
حتی نمی تواند٬
مرا برای خودش روایت کند.
تو بگو به چه چیز اعتراف کنم؟
عزیزکم٬
کافر واقعی٬
کفر نمی گوید.
عشق و نفرت دو روی یک سکه اند.
به خدا من سیاسی نیستم آقا٬
فقط قدّ ام ازینی که هست٬
کوتاه تر نمی شود.
- با اراده ای ایرانی،
معطوف ٍ به منحنی های ٍ منتهی به تهی گاه...
دیر شد پسرک،
و تو،
زن را،
ندانستی.
- دانش ٍ تجربی ام دلتنگی است ،
سادیسم، برای آنکه دوستت می دارد.
مازوخیسم، برای آنکه دوستش می داری.
سرخ ِ دخترانهء گیلاس و
ترد ِ میانک ِ کاهو ٬
دلبرکم٬
شراب در شیراز و
گندم در بهشت...
اردیبهشت ۸۸ - همدان